| 11:41 AM چهارشنبه، 4 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مرتضي عبدالهيان|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 1
هنوز
هزار سال به سوي تو آمدم
افسوس !
هنوز دوري ، دور از من ، اي اميد محال
هنوز دوري ، آه ، از هميشه دورتر
هميشه ، اما ،در من كسي نويد مي دهد
كه مي رسم به تو
شايد هزار سال ديگر
صداي قلب تو را
پشت آن حصار بلند
هميشه مي شنوم
هميشه سوي تو مي آيم
هميشه در راهم
هميشه مي خواهم
هميشه با توام ، اي جان
هميشه با من باش!
هميشه !
اما
هرگز مباش چشم به راه
| 3:19 AM یکشنبه، 18 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: سهيلا|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 3
آينه ي دنيا نه تو مي ماني نه اندوه و نه هيچ يک از مردم اين آبادي بهحباب نگران لب يک رود قسم و به کوتاهي آن لحظه ي شادي که گذشت غصه هم خواهدرفت آن چنان که فقط خاطره اي خواهد ماند لحظه ها عريانندبه تن لحظه ي خود جامه ياندوه مپوشان هرگز تو به آينه نه آينه به تو خيره شده است تو اگر خنده کنياو به تو خواهد خنديد و اگر بغض کني آه، از آينه ي دنيا که چه ها خواهدکرد گنجه ي ديروزت پُر شد از حسرت و اندوه و چه حيف بسته هاي فردا همه
اي کاش،اي کاش ظرف اين لحظه و ليکن خالي ست ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود غم کهاز راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن تا خدا يک رگ گردن باقي است تا خدامانده، به غم وعده ي اين خانه مَده
| 8:35 AM سه شنبه، 13 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مرتضي عبدالهيان|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 2
دارم مثل یه قصه میشم غمگین ترین قصه هاست
دردهام همیشه بی صداست
یه مرد بی ستاره که دلخوشی نداره
راهیم راهی جایی که پر از زمزمه باشه
اونجا خوشبختی یه دنیا قد سهم همه باشه
من اگر طلسم نبودم واسه تو یه اسم نبودم
پای حرفات مینشستم دل به پیغومت میبستم
توی تنگنای نفسهام زخم دردی ریشه داره
که تو هق هق غریبی ام من و راحت نمی ذاره
| 8:27 AM سه شنبه، 13 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مرتضي عبدالهيان|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 1
پروانه صدا
با دل عاشقم وفاي تو كو ؟
زان سيه چشم وفاي تو كو ؟
خانه خالي است از طراوت و گل
باز پروانه صداي تو كو ؟
بر فروزان چراغ جانم را
نفس گرم آشناي تو كو ؟
مژده نور بود و پيك اميد
در دل شب صداي پاي تو كو ؟
| 7:13 AM سه شنبه، 13 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: سهيلا|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 1
اگر عاشق نباشی
ذوق شكفتن نداري ، وقتي كه عاشق نباشي
چون شاخ بي برگ و باري ، وقتي كه عاشق نباشي
زرد است و خشك است و خالي هر چار فصل وجودت
يك باغ دور از بهاري ، وقتي كه عاشق نباشي
در قاب صورت نداري ، تصوير يك شاخه ي لبخند
آيينه ي پر غباري ، وقتي كه عاشق نباشي
خاموش و سرد و بي روح ، اما پر از تشويش و دردي
يك كوچه ي تنگ و تاري ، وقتي كه عاشق نباشي
دستي كه بايد برويد بر شانه هاي نوازش
بر چشم دل مي گذاري ، وقتي كه عاشق نباشي
در ژرف تاريك ابهام گم مي شوي تا هميشه
چون مرده اي بي مزاري ، وقتي كه عاشق نباشي
مرداب گون مي ربايد خوابي تو را تلخ و سنگين
در خويش جان مي سپاري ، وقتي كه عاشق نباشي
در مانده ، تنها ، تهيدست ، در جاده ها (( كسي نيست ))
پيوسته چشم انتظاري ، وقتي كه عاشق نباشي
| 3:01 AM چهارشنبه، 7 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: سهيلا|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 7
درياي عاشقي
كسي آمد حرف عشق رو با مازد
دل ترسوي ما هم دل به دريا زد
به يك درياي طوفاني دل ما رفته مهماني
چه دوره ساحل عشق از دور پيدا نيست
يه عمري راه و در قدرت ما نيست
بايد پارو نزد وا داد، بايد دل رو به دريا داد
خودش مي بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل هم او نجاست
به اميدي كه ساحل داره اين دريا
به اميدي كه اين دل آروم ميشه تا فردا
به اميدي كه اين دريا شاماهي داره
به عشقي كه نمي بيني شباشو بي ستاره
دل ما رفته مهماني به يك درياي طوفاني
بايد پارو نزد واداد، دل رو به دريا داد
خودش مي بردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل هم او نجاست
واي برمن كه تو آن گم كرده ام باشي
واي بر من كه تو اين دريا ساحلم باشي
من رفتم ، مي روم جايز نيست ،من رفتم
كه از اين حسرت دل رهائي يابم
بشكن اي موج قايقم را تا دراين دريا قايقي يابم
| 5:39 AM پنجشنبه، 1 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مرتضي عبدالهيان|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 1
غزل های آسمانی
با تو دل هلهه اي ديگر داشت
عشق هم حوصله ديگر داشت
گريه ها آيه ي احساسم بود
غم ز دل فاصله اي ديگر داشت
در گذرگاه شب عاطفه ها
عاشقي مرحله اي ديگر داشت
با تو در اوج طلوع اندوه
دشت دل زلزله اي ديگر داشت
در سكوت قفس آيئنه ها
بلبلِ دل گله اي ديگر داشت
آسمان سحر گلشن مهر
نغمه چلچه اي ديگر داشت
آري اي واژه اي آبي جنون
با تو مسله اي ديگر داشت
مي شكوفم چون شقايق با غزل
در نگاه صبح صادق با غزل
مي زنم دل بر دلِ دزياي غم
از غريباي دقايق با غزل
مي رسم تا ساحل گل واژه ها
روي بال سبز قايق با غزل
مي نويسم روي پاسي در بهار
گلستاني از حقايق با غزل
مي شود معناي سپيد اي سحر
ور نگاه مست عاشق با غزل
بلبل دل مي سرايد باز هم
آسماني از شقايق با غزل
| 3:08 PM چهارشنبه، 29 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش | نویسنده: سهيلا|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 2
خدايا چرا عشق افريدي
چرا عشق و محبت آفريدي
اگر عاشق شدن گناه است
چرا ليلي و مجنون آفريدي
((وقتي مُردم))
تابوت مرا سياهي بپوشانيدتابفهمند در سياهي زيستم
دستانم را بيرون بگذاريدتا بفهمند از اين دنيا چيزي نبردم
چشمانم را باز بگذاريدتا بفهمند چشم انتظار مُردم
صورتم را با پارچه ي سفيد بپوشانيدتا بفهمند به كسي كه مي خواستم نرسيدم
قسم به love پاكياز عشق you هلاكي
گل ريشه ريشهI love you
هميشه...
يك عشق مانند شاخه گلي اســــت
كه پس از خشك شدن مي افــــــتد
اما وقتي دو عشق در كنــــار هـــــم
يك زنـــدگي را به وجــــود مي آورنــد
هميشه سر سبز در كنار هم باقي خواهند
ماند.
| 4:21 AM یکشنبه، 26 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش | نویسنده: مرتضي عبدالهيان|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 1
در آن گویی که نامردان عصا زا چشم کور دزدن
من از خوش باوری انجا محبت جستو جو کردم
ای انکه چون صاحل زندگی بر موجها استواری
مانند خورشید چون ماه بر اسمانها سواری
ای چون صدف پاک مثل دریا ای گوهر من
پس بهترین واژه این است همراز من بهترین من
| 8:03 AM شنبه، 25 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش | نویسنده: مرتضي عبدالهيان|
لینک ثابت |موضوع: General
| نظرات 4